جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۵ فروردین ۲۰, جمعه

خاطراتی از زندان وکیل آباد !



خاطراتی از زندان وکیل آباد !







خاطراتی از زندان وکیل آباد !

باقر رئیس الساداتی 

اوایل سال ۶۴ یک روز که اصلا یادم نمیآید، چه روزی بود ، بلند گو های بند ۴ زندان وکیل آباد ، نام من را پیج کرد! و از من خواسته شد که به اتاق حسینی ، دادیار ناظر زندان بند سیاسیها در طبقه سوم  بروم. هم من و هم ، هم اتاقی ها نگران ! که موضوع چیست و چه چیز تازه ای پیش آمده است که به اتاق حسینی فرا خوانده شده بودم  !! لباس فرم زندانرا  پوشیدم و در میان نگاههای سئوال برانگیز هم اتاقیها به قصد رفتن به اتاق او وارد سرسرای بند ۴ شده و دو طبقه یکم و دوم را از طریق پله های مارپیچ و کم عرض آهنین انتهای سرسرا پشت سر گذاشتم و بالا وارد طبقه سوم  شدم ، معمولا کسانی که به اتاق این حیوان رذل فراخوانده میشدند منتظر دریافت خبری خوبی نبودند . او هراز چند وقتی برخی از همبندان را به اتاق خودش قرا میخواند و حس حیوانی خود برتر بینی و عقده های درونی خود را با بد و بیراه گفتن و یا تمسخر و بی احترامی و تخریب شخصیت زندانیان ارضا میکرد.  در طول راه دائما به این فکر میکردم که اگر قصد توهین و تمسخر و سرکوب من را داشت من چه عکس العملی در مقابل این آخوند منفور و مغرور از خود نشان بدهم. او همچون سایر آخوند های هم صنف و هم ریش خود ،خود را از جنس و جنم دیگری غیر از انسانهای معمولی میدانست  و در عین حال از هوش ضد انقلابی و ضد انسانی هم برخوردار بود. در مقابل مقاومت و شخصیت زندانیان مقاومی که بر سر مواضع خود ایستاده بودند و حاضر نشده بودند به خاطر دریافت پاداشهای سخیفی از جمله یکی دو روزی مرخصی شرافت اخلاقی و سیاسی و انسانی خود را بفروشند به شدت احساس ضعف و زبونی مینمود.  وقتی که پشت در اتاق او رسیدم نمیدانستم  که با حسینی چطور باید برخورد کنم ، او اخوندی بود رذل و با لبخنده های مشمئز کننده ، یک هیولای واقعی از جنس و  جنم لاجوردی . همسرم در بند زنان از خنده های مشمئز کننده او در هنگامی که از اعدام شهید مریم صدرالاشرافی برای زنان بند تعریف میکرده است سوخته بود.و برای من در هنگام ملاقات داخلی زندان تعریف کرده بود ! او میخندیده است و تعریف میکرده است که طناب را به گردن مریم انداخته بودیم و او به جای این که طلب عفو کند با صدای بلند میگفته است که چرا دستهای من را اینقدر محکم بسته اید !!!از چه میترسید !!!! و غش  غش میخندیده است .  حسی در وجودم ریخته شده بود از هیجان و نفرت ! واقعا کنترل خودم را از دست داده بودم ، در این افکار بودم که به پشت درب اتاق او رسیده بودم ! پاسدار دم در اتاقش در را باز کرد و به من گفت که بروم داخل . داخل شدم با کمال تعجب دیدم که این ابراهیم رئیسی کنار حسینی نشسته است و همچون کنده بیروحی به من بر بر نگاه میکند !!! باورم نمیآمد این ،چنین انتظاری را نداشتم که او را در چنین جایی ببینم . او در نگاه من تجسم یک قاتل بی رحم ، یک جانی سفاک و  یک جلاد بی روحی بود که مرزهای انسان و انسانیت پشت سر گذاشته و هیولایی شده بود که از کشتار و قتل دچار لذت حیوانی میشد. او از آن دسته از قاضیانی بود بی رحم و شفقت که از اعدام و حلق آویز کردن مادران پیر و افراد معلول و مصدوم و مریض هم ابایی نداشت.
ابراهیم فرزند پیرمرد شست ، هفتاد ساله ای بود که با مادر جوان او ازدواج نموده بود . و ابراهیم و برادر کوچکترش حاصل این ازدواج غیر اخلاقی و غیر انسانی بودند . پدر او آخوند روضه خوانی بود که از زیارت نامه خوانی و روضه خوانی روزگار خود را میگذراند ، اما در ۵ سالگی ابراهیم ، پدر میمیرد و او مادر بیمار خود را هم بزودی در همان اوان طفولیت خود از دست میدهد و تحت سرپرستی برادر بزرگ نا تنی خود سید جواد با اختلاف سنی ۴۰ سال و شاید بیشتر قرار میگیرد. سید جواد ابتدا او را در مرغداری خود بکار میگیرد اما به زودی او را در عین بچگی و طفولیت به کار های پادویی به این مغازه و آن مغازه میسپارد و در نهایت هم او بعد از گذراندن چند کلاس در یکی از مدارس حاجی عابد زاده یعنی مدرسه جوادیه ، به خواندن درس حوزوی گمارده میشود. چیزی اکه از او در خاطرم هست رفتارش در محافل قوم و خویشی طوری بود که نظر دیگران را به خود جلب کند و مورد جلب توجه دیگران باشد. دنبال جلب محبت و جبران کمبودهای عاطفی ناشی از فقدان والدین و بی سرپرستی اش بود . من یادم نمیرود که پدرم به من سفارش میکرد که هوای او را داشته باشم و من ۶ سال از او بزرگتر بودم و به همین خاطر نا خواسته احساس ترحم نسبت به او داشتم و دیگران هم به همین شکل با او خوبرفتاری مینمودند. اما همیشه در نگاه بی رمق او میتوانستی آثار شوم بی کسی و عقده محرومیت از وجود والدین را دید. از دیدن او در این مکان جا میخورم و هرگز انتظار آن را نداشتم ! این جانور این جا چه میکند و این جا چی گهی میخورد .
حسینی شروع کرد با همان رذالت همیشیگی اش خندیدن . و گفت من نمیدانستم تو همچین پسر عمویی !! هم داری !!. این جانور اومده بود برای دیدن من . او بر عکس حسینی اهل خنده و متلک گویی نبود و با همان شکل و شمایل بی روحش به من زل زده بود و گویا انتظار داشت که من با دیدن او شعف زده و خوشحال باشم. . بعد از این که بی محلی و سکوت من را دید ، بدون هیچ احوالپرسی  و سلام و علیکی ! با ولوم بالا گفت که تو خجالت نمیکشی ، این جا جای تو یه ! با اون همه ......با اون خانواده اهل علم و.... تو…. باید این جا باشی و.... از این مزخرفات. پدر بزرگ من نماینده خویی بود در مشهد و مخالف خمینی بود از موضع ارتجاعی تر .او این ابراهیم را گفته بود که به قول خودش ، باید بروی و باقر را دربیاوری و آمده بود که من را نصیحت بکند ، من با این حیوان در قم هم درس خوانده بودم و موقعی که او به قم آمد من تقریبا در حال ترک حوزه بودم و اتمام تحصیلات حوزوی و بازگشت به دبیرستان ! او تازه شرح امثله را شروع کرده بود. .
خلاصه آن روز ، روزی بود تلخ. یک مشت اراجیف و نشان دادن در باغ سبز و…. این حرفها ! به او گفتم که من دادگاه رفتم و قاضی شما ده سال حکم به من داده و من هیچ انتظاری جز کشیدن همین دهسال ندارم و میخواهم در همین زندان باشم و به پدر بزرگ هم سلام برسون همین. دیگه هرچی چرند میگفت من با نگاه کردن به زمین حتی یک نگاه به صورت نحسش نکردم .
گاهی فکر میکنم که انسانهایی نظیر او در واقع قربانیان حیله و خدعه دجال زمان یعنی خمینی شدند. او حتما زمینه لازم را داشته است که در سن بیست سالگی دو پست مهمی را که جان و مال مردم بسیار در دستان او و امثال او قرار میگیرد را به او محول میکنند. دادستانی و پست قاضی شرع دو شهر مهم کرج و همدان به طور همزمان. مردم و خانواده های زندانیانی که در این دو شهر سر و کارشان با این مرد بوده است داستانها از شقاوت و سنگ دلی و عقده گشایی های او تعریف میکنند. او یکی از بازیگران اصلی در خون ریزیها و اعدامها و شکنجه ها و سر به نیست کردنهای دهه ۶۰ بوده است و از مجریان اصلی اعدامهای جمعی و گروهیی ۶۷ و در این زمینه به پیرمردان و زنان مسن و خردسالان و معلولین و مصدومین و مجروحین هم هیچ رحم و مروتی نداشته و با قلبی سنگ گونه انسانها را به دار می کشیده است و خود به تماشای آنها می ایستاده است. او پاداش خود را از دستگاه جبار با دریافت پستهای مهم قضایی و سیاسی میگیرد .  خنده دار است که همزمان هم خون میریزد و هم اعدام میکند و مصادره میکند و درس هم میخواند و مدارک زیادی از فوق لیسانس و دکترا  و این جور چیزها هم برای خود فراهم میکند. در مورد او باید کتاب و کتابها نوشته شود و در حد این مختصر نیست . اما آن روز گذشت و وقتی هم که دید من به لاطائلاتش وقعی نمیگذارم  ، گفتند که به اتاقم برگردم . .   حالا امیدوارم که در دادگاهی مردمی که او را به سسب جنایات و خیانت هایش ، در آینده ای نه چندان دور محاکمه خواهد کرد ، من هم جزو تماشاچیان و شاهدان باشم و ببینم که خلق چطور این جانوران را به سزای اعمالشان میرساند. برگشتم به اتاقم در بند ، از خجالت مانده بودم که چی برای همبندان تعریف کنم و بگویم که چه حیوانی به دیدنم آمده بود ! چون تا اون موقع کسی نمیدونست که همچین پسر  !عمویی الدنگی هم من دارم.

۱۳۹۴ اسفند ۶, پنجشنبه

پرده دری نکن !



در حرمت پرده دری و بی آبرو کردن دیگران !



در حرمت پرده دری و بی آبرو کردن دیگران !

«شیخ ما (=ابوسعید ابی الخیر) روزی در حمّام بود، درویشی شیخ را خدمت می‌کرد و دست بر پشت شیخ می‌ مالید و شوخ (=چرک بدن) بر بازوی او جمع می‌کرد، چنان‌که رسمِ قائِمان (=کیسه کش ها، دلّاکها) باشد. تا آن کس ببیند که او کاری کرده است. پس در میان این خدمت، از شیخ سؤال کرد که:
"ای شیخ! جوانمردی چیست؟"
شیخ ما حالی (=بی درنگ) گفت:
"آن‌که شوخ مرد به روی مرد نیاوری"
همۀ مشایخ و ائمّۀ نیشابوری چون این سخن شنودند اتّفاق کردند که کسی در این معنا بهتر ازین نگفته است».
(اسرار التّوحید فی مقامات شیخ ابی سعید ابی‌الخیر)
«بوسعید مِهنه در حمّام بود/ قائمش (=دلّاکش) افتاده مردی خام بود

شوخ شیخ آورد بر بازوی او/ جمع کرد آن جمله (=همه) پیش روی او

شیخ را گفتا: بگو ای پاک جان/ تا جوانمردی چه باشد در جهان؟

شیخ گفتا "شوخ پنهان کردن است/ پیش چشم خلق ناآوردن است"»

این جوابی بود بر بالای او (=در حدّ فهم او)/ قائم افتاد آن زمان در پای او

چون به نادانیِّ خویش اقرار کرد/ شیخ خوش شد، قائم استغفار کرد

خالقا، پروردگارا، مُنعِما (ای توانگر)/ پادشاها، کارسازا، مُکرِما (=ای گرامی دارنده)

چون جوانمردی خلق عالمی/ هست از دریای فضلت شبنمی

قائم مطلق تویی اما به ذات/ و از جوانمردی ببایی در صفات

شوخی و بی‌شرمی ما در گذار/ شوخ ما را پیش چشم ما میار»

(منطق الطّیر، عطّار نیشابوری ـ حکایت ابوسعید مِهنه با قائمی که شوخ بر بازوی او می آورد).

۱۳۹۴ بهمن ۱۸, یکشنبه

عاشورای مجاهدین


عاشورای مجاهدین






۱۹بهمن - عاشورای مجاهدین

در بامداد سرخ‌فام روز دوشنبه 19بهمن سال60، شهید اشرف رجوی، سمبل زن انقلابی مجاهد خلق و موسی خیابانی، سردار فراموشی‌ناپذیر آزادی، همراه با 18تن از فرماندهان و مجاهدان قهرمانی که در رکابشان جنگیدند، در مقابله با یورش جنایتکارانه پاسداران خمینی، حماسه‌یی پرشکوه در ایثار و مقاومت را رقم زدند .
پایگاه اشرف و موسی، واقع در زعفرانیه تهران از ساعت 12شب با ایجاد حلقات پی‌درپی، محاصره شد.
دشمن با حداکثر نیرو کلیه راههای عبور و مرور منطقه را بسته و بر گذرگاههای آن و پشت‌بام ساختمانهای مشرف به پایگاه، واحدهایی از مزدوران مجهز به سلاحهای نیمه‌سنگین را مستقر کرده بود. در ساعت 5بامداد، در شرایطی که خورشید خون‌گرفته هنوز سر از مشرق برنیاورده بود، پایگاه از هر‌سو با شلیک سلاحهای نیمه‌سنگین مورد حملات وحشیانه قرار گرفت .
با شلیک اولین گلوله‌های دشمن، کلیه رزمندگان پایگاه، در آماده‌باش کامل نظامی قرار گرفته و رگبار مسلسلهای مجاهدین از زوایای مختلف پایگاه، سینه مزدوران خمینی را هدف گرفت.
عاشورای مجاهدین طلوع خود را آغاز کرد.
گله‌های پاسدار و مزدوران اجیر‌شده خمینی، چون سگان هار با تمام قوا مذبوحانه می‌کوشیدند تا مجاهدین را به‌تسلیم وادار کنند و اگر بتوانند کسی از آنان را زنده دستگیر کنند. اما اشرف و موسی و یاران پاکبازشان، تا آخرین گلوله و تا آخرین دم حیات بر اردوی دشمن تاختند، انبوهی از پاسداران و ازجمله سرکرده مزدوران خمینی را که قدم به حریم پایگاه سردار گذاشته بود، به هلاکت رساندند و داغ تسلیم را بر دل مزدوران نهادند.
سرانجام در پایان این نبرد نابرابر که سه ساعت ادامه یافت، آن‌گاه که تک‌تک فرماندهان و رزمندگان مستقر در پایگاه به‌همراه سردار و سمبلشان به‌خون خفتند؛ مسلسلها از غرش افتادند؛ و دود گلوله و باروت همه‌جا را پر کرد؛ مزدوران خون‌آشام، در قتلگاه، به شناسایی اجساد پرداختند، و پس از شناسایی سردار و اشرف و آذر و سایر یارانشان، بر بالای سر آنان به پایکوبی پرداختند .
قهرمانان پاکبازی که در رکاب اشرف و موسی به اوج رستگاری و رهایی دست یافتند عبارت بودند از:
آذر رضائی همسر موسی با طفل به‌دنیا نیامده‌اش، محمد مقدم و همسرش مهشید فرزانه‌سا، عباسعلی جابرزاده و همسرش ثریا سنماری، تهمینه رحیم‌نژاد و همسرش طه میرصادقی، فاطمه نجاریان و همسرش شاهرخ شمیم، ناهید رأفتی و همسرش حسن مهدوی.
و فرماندهان و کادرهای برجسته‌یی همچون:
محمد معینی، کاظم مرتضوی، خسرو رحیمی، مهناز کلانتری، حسن پورقاضی، سعید سعیدپور و حسین بخشافرکه تنها پیکرهای بیجانشان در صحنه این مقاومت حماسی برجای ماند و آنان بدین ترتیب وفاداری بی‌پایانشان را نسبت‌به رهایی خلق ستمدیده ایران، و آرمانهای والای مجاهدین در مسیر تحقق جامعه بی‌طبقه توحیدی، به‌اثبات رساندند. تنها سه‌کودک، یعنی مصطفی طفل شیرخوار مسعود و اشرف، ‌سیما، کودک خردسال مجاهدین شهید محمد مقدم و مهشید فرزانه‌سا و الهام، دختر خردسال مجاهدین شهید عباسعلی جابرزاده انصاری و ثریا سنماری، زنده به‌دست مزدوران دشمن اسیر گشتند .
در قتلگاه مجاهدین، مزدوران خمینی به‌دستور لاجوردی مانند اسلاف جنایتکارش در عاشورای حسین(ع، از هیچ رذالت و دنائتی نسبت به پیکرهای مجاهدین شهید خودداری نکردند. آنها بیشرمانه موهای شهدا، اشرف و آذر را گرفته و آنان را همراه سایر شهدا به‌بیرون خانه کشیدند.
مردم که تا این لحظه با زور سرنیزه از نزدیک شدن به‌منطقه بازداشته شده بودند، اینک از موضوع اطلاع یافتند. اشکها از خشم و تأثر بر گونه‌ها سرازیر شد و زمزمه‌های نفرین و شعار علیه خمینی آغاز گشت. مزدوران خمینی در هراس از واکنش مردمی که شاهد هیجان و احساسات آنها بودند، به‌سرعت اجساد مطهر سردار و اشرف و آذر و یارانشان را دوباره به داخل پایگاه برگرداندند و سپس با عجله، به زور ضربات قنداق تفنگ و تیراندازی هوایی، اقدام به متفرق‌کردن مردم کردند .
شب‌هنگام، مردم ایران از صفحة تلویزیون رژیم فدیه‌های راه رهایی خود را به تماشا نشستند و پیکر به‌خون تپیده سمبل زنان مجاهد، شهیداشرف رجوی و اسارت طفل شیرخوارش و چهره پرصلابت سردارخیابانی را به فرزندانشان نشان دادند و در‌میان اندوه و اشک و با آرزوی فرارسیدن روز سرنگونی و انتقام از دژخیمان، آن را به‌خاطر سپردند .
آن روز در صحنه عاشورای مجاهدین، خون هزاران رزمنده و میلیشیای قهرمان مجاهد خلق در خون اشرف و موسی گره خورد و در شریان تاریخ مبارزات این میهن جاودان گردید و چون مشعلی فروزان در گذرگاه رهایی خلق از چنگال رژیم ضدبشری خمینی و در مسیر آزادی خلق و میهن و تحقق جامعه بی‌طبقه توحیدی، برافروخته شد …

۱۳۹۴ بهمن ۳, شنبه

خزایی


.دریغا شیر آهن کوه مردی که تو بودی
پیش از آنکه بخاک افتی




در چنین وانفسایی که صبح پا میشوی و می بینی تنها صدا صدای شلاق و شکنجه و رگبار و ضجه و فریاد و قتل عام و بمباران است، تشکیل هسته مقاومت و دست زدن به مقاومت مسلحانه، صعب و دشوار ترین، مشکل ترین و طاقت فرساترین شغل روی زمین است. ترک سر و جان میخواهد، زیستن شبانه روز در بیم و هراس طلب میکند، تجربه از دست دادن بهترین یاران و همسر و والدین وخواهران و برادران و رفقا را در تقدیر خود دارد و این کار از دست همه ساخته نیست. بهمین خاطر است که اینها، از شمار عدد تنها میمانند و با تعدادی که قابل مقایسه با توده های میلیونی نیست، این کار خالق العاده را پیش می بردند؛ اما اما و اما تاریخ جهان و رهایی بشر را، این دسته ساخته اند و میسازند. بروید تاریخ تمام مقاومت های دنیا را بخوانید و بدانید. اینان گاهی تنها نیروی اندکی بودند و حتی پیش آمده است که ابتدا یک نفر (مانند سروان "وبر" با تنها طپانچه اش، در انقلاب امریکا علیه استعمار انگلستان)، آنرا کلید میزند. در هرگوشه گیتی و در هر عصر تاریخ بشری فت و فراوانند از این افراد و دسته ها در پهنه این جهان هستی: اسپارتاکوس در رم باستان، "نات ترنر" فرمانده قیام بردگان شورشی در مزارع پنبه آمریکا، "عیسی مسیح" و "سنت استفانوس" مسیحیان (که سنگسار شد)، حسین ابن علی مسلمانان شیعه و از تاریخ پر افتخارخودمان آریو برزن، بابک خرم دین، سربداران، ستارخان، میرزا کوچک خان، حنیف نژاد، سیاهکلیان، ارتش آزادیبخش ملی یان ووو...
اینان از تبار مبارزین و مجاهدینی چون مهدی رضایی اند که شاملو در وصف او گفت:
"...دریغا شیر آهن کوه مردی که تو بودی
پیش از آنکه بخاک افتی
نستوه و استوار مرده بودی..."



۱۳۹۴ دی ۲۲, سه‌شنبه

چگونگی تأسیس و ساختار یونیسف



چگونگی تأسیس و ساختار یونیسف



، به توصیه شورای اقتصادی ـ اجتماعی ملل‌متحد و با
تصویب مجمع عمومی سازمان ملل صندوق کودکان ملل‌متحد با نام اختصاری یونیسف ، تأسیس شد. 


چگونگی تأسیس و ساختار یونیسف

جنگ جهانی دوم قربانیان زیادی گرفت به‌ویژه از کودکان. وضعیت فاجعه‌بار کودکان و تلاش برای جلوگیری از تکرار چنین وضعیتی، مجمع عمومی ملل‌متحد را بر آن داشت که در دسامبر ۱۹۴۶، یک صندوق بین‌المللی را برای حمایت از کودکان در اروپا، چین و کشورهایی که درگیر جنگ شده بودند تأسیس کند. با گذشت چند سال، در دسامبر ۱۹۵۰ بنا‌ به تصمیم مجمع عمومی، مأموریت یونیسف، برای کمک به کودکان کشورهای فقیر و در حال توسعه تغییر یافت. در نهایت در اکتبر ۱۹۵۳ مجمع عمومی تصمیم گرفت تا این سازمان را به‌عنوان یکی از «ارکان دائمی» نظام ملل‌متحد بشناسد. 
مرکز یونیسف در نیویورک است. 


اهداف وظایف یونیسف

در حال حاضر یونیسف ۵ اولویت اساسی را دنبال می‌کند: بقا و رشد کودکان 
آموزش و تحصیلات پایه 
برابری جنسی (شامل تحصیل برای دختران)، 
حفاظت از کودکان در برابر خشونت، سوء‌استفاده و تجاوز و بیماری ایدز 
حمایت از مشارکت در حقوق کودکان 
حوزه‌های عملکرد یونیسف شامل رشد در دوران کودکی، تحول و مشارکت در دوران جوانی و مهارتهای زندگی بر اساس آموزش و تحصیل می‌باشد. 
یونیسف برای پیشبرد این اهداف از مداخله مستقیم و قانونی گرفته تا آموزش و تحصیل و تحقیق و جمع‌آوری اطلاعات استفاده می‌کند. 

ساختار یونیسف

یونیسف در ساختار سازمانی خود دارای سه رکن است: (این سه محور هم نوشتاری و هم خوانده شود) 
1ـ هیأت اجرایی 
2ـ دبیرخانه 
3ـ دفاتر منطقه‌یی 
هیأت اجرایی از نمایندگان دولتهای عضو تشکیل شده است. ترکیب آن با توجه به توزیع جغرافیایی و نمایندگی دولتهای اصلی اهداکننده و دریافت کننده کمک تعیین می‌شود. انتخاب اعضا برعهده شورای اقتصادی و اجتماعی ملل‌متحد است 
دبیرخانه: یک مدیر اجرایی به‌عنوان رئیس دبیرخانه از سوی دبیرکل سازمان ملل‌متحد و با مشورت هیأت اجرایی انتخاب می‌شود. مدیر اجرایی مسئول اداره و اجرای برنامه‌های یونیسف است. 

دفاتر منطقه‌ای: این دفاتر به اجرای برنامه‌های یونیسف کمک می‌کنند. دفاتر منطقه‌یی یونیسف در مناطق زیر مستقر می‌باشند: 

آسیای شرقی و پاکستان (بانکوک ـ تایلند) 
آفریقای شمالی و آسیای غربی (امان ـ اردن) 
جنوب و آسیای مرکزی (دهلی‌نو ـ هندوستان) 
آفریقای شرقی و جنوبی (نایروبی ـ کنیا) 
آفریقای مرکزی و غربی (ابیجان ـ ساحل عاج) 
کشورهای آمریکایی و حوزه کارائیب (بوگوتا – کلمبیا) 
یونیسف به پاس خدماتش در سال ۱۹۶۵ جایزه صلح نوبل و در سال ۲۰۰۶ جایزه شاهزاده اتریش را برد. در آمریکا، کانادا و برخی کشورهای دیگر هم یونیسف مورد قدردانی قرار گرفت و به‌خاطر فعالیتهایش اجازه یافت برای کمک به کودکان به جمع‌آوری کمک مالی بپردازد 

منابع مالی یونیسف

یونیسف تا حد زیادی به کمکهای خیریه و صندوقهای اعانه متکی است. مثلاً در آمریکای شمالی در فصل شکار کمک مالی مردم به یونیسف به‌عنوان یک رسم درآمده است. تنها در یک سال، در آمریکا 132میلیون دلار و در کانادا 91میلیون دلار از این طریق جمع‌آوری شد. 
یونیسف از راههای دیگر هم به جمع‌آوری کمک مالی می‌پردازد. برای مثال: 
در ۷ سپتامبر ۲۰۰۶ توافقنامه‌ای بین یونیسف و باشگاه فوتبال اسپانیایی بارسلونا منعقد شد. به موجب این توافقنامه قرار شد بارسلونا 7درصد از درآمد خود را به مدت ۵ سال به یونیسف بدهد و این تیم از لوگوی تبلیغاتی یونیسف «UNICEF» بر روی پیراهن خود استفاده کند. 
این نخستین بار بود که یونیسف از چنین حامی قدرتمندی برخوردار می‌شد. همین‌طور این نخستین بار در طول تاریخ باشگاه بارسلونا بود که از مارک سازمانی دیگر بر روی پیراهنش استفاده می‌کرد. 
یونیسف آنطور که در تعریف و اساسنامه آن آمده یک سازمان صرفاً تخصصی است، اما بسیاری مسائل کودکان راه به امور سیاسی و نوع حکومتها و رفتار آنها بر می‌گردد، در این موارد یونیسف چه کار می‌کند؟ 

فعالیتهای سیاسی یونیسف

یونیسف در سطح سیاسی هم فعال است و سعی می‌کند با تشکیل کنفرانس‌های بین‌المللی، نیازهای کودکان را در صدر دستور کار سیاسی کشورهای مختلف قرار دهد. 
مثلاً استفاده دولتها و شبه‌نظامیان از کودکان در جنگ را افشا و محکوم می‌کند. یا نقض حقوق کودکان را در برخی کشورها با تهیه گزارشهایی برملا می‌سازد. 
البته این موارد هم همیشه تحت تأثیر ملاحظاتی است که سازمان ملل‌متحد برای حفظ رابطه با دولتها حتی دولتهای مستبد و دیکتاتوری دارد. برای مثال در مورد سوریه به‌رغم کشتار علنی کودکان توسط رژیم بشار اسد، واکنش چندانی از یونیسف و بسیجی برای حمایت از آنها مشاهده نشده است چرا که خط و سیاست سازمان ملل‌متحد بر استمالت و مماشات با رژیم اسد و مذاکره با آن استوار است. مأموریت کوفی عنان و اخضر ابراهیمی در رابطه با سوریه در همین چارچوب بوده است. 
یونیسف یکی از اهداف خود را مصون‌سازی و حفاظت از جان کودکان قرار داده است. این ارگان ملل‌متحد تا چه حد در پیشبرد این هدف موفق بوده است؟ 

حفاظت از جان کودکان

نگاهی به آمار مرگ و میر کودکان، نگاهی به کشتار کودکان در کشورهایی چون ایران و عراق و سوریه به‌خوبی نشان می‌دهد که یونیسف در زمینه حفاظت از جان و سلامت کودکان پیشرفتی چندانی نداشته است. 
هر سال بیش از ۲ میلیون کودک با بیماریهایی که با رسیدگیهای اولیه پزشکی و دارویی قابل پیشگیری هستند جان خود را از دست می‌دهند. 
در عراق بر اثر حاکمیت دست نشاندگان رژیم ایران نظیر نوری مالکی و قتل و کشتاری که شبه‌نظامیان آنها راه انداخته‌اند دو میلیون کودک یتیم وجود دارد 
در سوریه، از زمان شروع قیام در مارس 2011 تا کنون 4591 کودک زیر سن 16سال کشته شده‌اند و این رقم هر روز افزایش می‌یابد. علاوه بر این، دهها هزار کودک سوری آواره کشورهای همسایه گردیده‌اند. 
در ایران تحت حاکمیت آخوندها وضعیت کودکان فاجعه‌بار است. تا خمینی دژخیم بود، هزاران کودک را روانه میدانهای مین در جنگ با عراق کرد. کودکان زیادی را پتو پیچ کرده و برای پاکسازی میادین مین به کشتن می‌دادند. از هنگامی که جانشینان او روی کار آمدند، با سیاستهای ویرانگر خود و دزدی و چپاول نجومی بیشترین آسیب را به کودکان ایرانی رساندند. بر اساس آمارهای اعلام شده، بیش از 3میلیون کودک کار در ایران وجود دارد. به اعتراف رسانه‌های حکومتی ”کودکان کار در ایران از چهار سالگی وارد بازار کار می‌شوند“.