جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۴ آذر ۲۳, دوشنبه

بیست و پنجمین سال پناهندگی من .بخش ۲


بیست و پنجمین سال پناهندگی من .بخش ۲





بیست و پنجمین سال پناهندگی من .بخش ۲
باقر رئیس الساداتی
 
حضور ما در فنلاند مصادف بود با دومین سال از دومین دوره ریاست جمهوری آقای دکتر ماونو کویویستو*  Mauno Koivisto به عنوان نهمین رئیس جمهور فنلاند از بدو تأسیس جمهوری مستقل فنلاند ۱۹۱۳ . او که تجربه شرکت در جنگ معروف زمستانی ۱۹۳۹ را در سن ۱۶ سالگی با درجه سرجوخگی در کارنامه خود داشت . از جمله مبارزان ملی گرایی بود که درسال ۱۹۴۷ در مقابل حزب کمونیست فنلاند که خواهان واگذاری بندر هانگو  Hango و تورکوTurku به سویت و شوروی بودند نیز سخت مبارزه کرد و در نهایت این دو بندر را از دست کمونیستهای طرفدار شوروی ( همچون حزب توده ما در سالهای ۱۳۲۰ تا ۱۳۳۳ که خواهان واگذاری امتیاز نفت شمال به شوروی بودند ) باز پس گرفتند.
  بعد از جنگ ، تحصیلات خود را در کلاسهای شبانه ! ادامه میدهد و بعد به دانشگاه تورکو Turku میرود و در نهایت با کسب درجه دکتری در ۱۹۶۸ با ایده و آرمان سوسیال دموکراسی از طریق حزب سوسیال دموکرات فنلاند وارد عرصه سیاست میشود و تا سال ۱۹۹۴ در مقام های گوناگون دولتی ، از جمله  . نمایندگی پارلمان و وزیر و نخست وزیر و نهایتا دو دوره پست ریاست جمهوری ایفای نقش مینماید.در این زمان  یعنی ۱۹۹۱ مشهور بود که فنلاند پنجمین کشور ثروتمند جهان است ! در این مورد من مطالبی بعدا خواهم نوشت. اما داستان جالبی که برای خود من اتفاق افتاد ، سال ۲۰۱۱ برای کمر دردهای شدیدم به بیمارستان دیاکور در هلسینکی مراجعه کردم پیرمردی همراه با همسرش در کنار من منتظر نوبت بود. به ذهن خودم اعتماد نکردم و یا به سبب همان شرقی بودنم نمیخواستم باور کنم که ایشان همان پروفسور ماونو کویویستو هستند ريس جمهور اسبق فنلاند ! در سالهای( ۱۹۸۲ - ۱۹۹۴ ) و عمری در جریان فعالیتهای تنگاتنگ سیاسی کشور ! و اکنون درست مثل من به عنوان آدمی عادی در انتظار نوبتش برای رفتن پیش پزشک معالجش !!! ؟ ولی فارغ از باور و تعجب من ایشان پرفسور ماونو کویویستو رئیس جمهور اسبق فنلاند بودند . 
 اما داستان فنلاند از آن رو برای ما ایرانیان جذاب تر است که اولا جامعه ای دیر پا و قدیمی همچون اروپای غربی نیستند بلکه داستانهای مبارزات دموکراسی خواهانه آنها در چار چوبه همین قرن اخیر اتفاق افتاده است ، دیگر این که این کشور از جهاتی بسیار شبیه کشور ما به لحاظ منطقه جغرافیائی است یعنی از سویی همسایه روسیه و از سوی دیگر دروازه ورودی به غرب از سمت و سوی شرق و به لحاظ تاریخی هم درست مثل کشور ما درگیر مبارزه با دخالتهای همسایه قدرتمند خود یعنی روس و بعدها شوروی و هم درگیر دخالتهای غربیهای استعمارگر ! از نکات بسیار جالب توجه این که درست مثل ایران در سالهای ۱۳۲۰ تا ۱۳۳۳ که حزب کمونیست ایران یعنی حزب توده در ازای اعطای امتیاز نفت جنوب به غربیها از جانب دولت وقت ایران !! ، خواهان دادن امتیاز نفت شمال به شوروی کمونیستی بود در این جا هم حزب کمونیست فنلاند خواهان واگذاری دوبندر هانگو Hango و تورکو Turku به بلشویک های استالینی بودند در ازای امتیازات اقتصادی و سیاسیی که دولت وقت فنلاند به غرب علی الخصوص به کشور آلمان داده بود . و ترس استالین و شورویها از همین نقطه بود که فنلاند بشود پل و تونل نفوذ غرب به مرزها و داخل شوروی !!!  و جنگی را هم به شیوه بسیار ناگهانی و غیر اخلاقی ونا جوانمردان و بدون هیچ گونه التیماتوم و یا خبر قبلی به فنلاند تحمیل نمودند که البته باعث عکس العمل شدید جامعه ملل و کمک های مؤثر این جامعه به فنلاند و ، شکست سخت و ذلتبار تاریخیی شوروی استالینیستی.  ولی در نهایت فنلاندیها توانستند با اخذ سیاستهای اصولی و درست ! از پس هر دو آنها یعنی غرب و شرق بر آیند و کشوری نو ! بنیاد بکنند و ثمره آن این است که این ملت ۵ میلیونی همیشه خدا در جهان دهکده ای !  شده امروزی  حرفی برای گفتن داشته اند . چه در زمینه مبارزات اجتماعیشان که پیش رفته ترین دموکراسی دنیا را دارند ، چه در زمینه اقتصادی که همیشه در لیست بهترین ها و چه در زمینه علوم و فن آوری و آموزش و پرورش و علوم آزمایشگاهی و پزشکی و.. . ( البته در شرایط کنونی مثل دیگر کشور های اروپایی به خاطر روشنفکر بازیهای نوکیسه های چاق شده در سیستم بورژوازی و کنسرواتیوهای غرب از طرفی و سرگردانی و بی برنامگی چپهای مدرن شده  و سوسیال دموکراتهای متوهم چندان وضعیت جالبی ندارند 
بگذریم برویم سر داستانهای خودمان !؟
 ، خانم بریت الفوینگ Berit Alfvingمنشی بخش امور پناهندگان شهرداری دالزبروک در آن موقع   زنی ۳۵ ، ۴۰ ساله به غایت مؤدب و شاد و منٌضبط ، بالباسی بسیار ساده و معمولی بدون هیچگونه آرایشی ! چهره ای روستایی و مهربان ، و به لحاظ شکل و شمایل نمونه کامل یک فنلاندی اصیل شمالی بود . چشم گیر ترین مورد اما، سادگی او در لباس و قیافه و برخوردش بود !! هموطنی ایرانی به نام سیامک به عنوان مترجم نیز اورا نیز همراهی مینمود . قبل از راه افتادن اتوبوس ، یک برنامه حضور و غیاب انجام شد و بعد از آن با راه افتادن اتوبوس ، او صحبتهای خودش را بوسیله بلندگویی دستی ،  شروع نمود، ضمن خوش آمد گویی ، سعی مینمود یک سری اطلاعات ضروریی راجع به ادامه سفرمان به دالز بروگ Dalsbruk را برای ما باز گوید، و توضیح میداد که ما اولین گروه خارجیان آسیایی وشی هستیم که به این دهکده وارد میشویم و این که،  مردم این روستا تجربه تعامل و همزیستی با خارجیان غیر معمول !!! ( آنرلوندا Annorlunda، به قول او ) را در بین خود نداشته اند.او به طور ضمنی میخواست بگوید که این مردم زندگی با انسانهای شرقی وش و به قول آنها ( مورک Mörk تیره )  را اساسا تجربه نکرده اند.خانم بریت حرفهای زیاد دیگری هم زد که کاکل آن همان عدم آشنایی مردم بومی این روستا بود با پدیده انسان شرقی! ، آنهم از نوع ایرانی آن !!! و بعد ها معلوم شد که نگرانیهایی در این مورد برای او و سایر مسئولین در  زمینه تفاوت های فرهنگی از جمله نگرش ما در برخورد با حیوانات و به خصوص سگها و....!!  وجود داشت که بعدا به آن میپردازم ، اما من تقریبا مطمئن هستم که اکثر هم سفران پناهنده ، خسته و کوبیده از فرط پیمودن راهی طولانی ،  و خمار شده از تماشای رقاصی دانه های درشت برف در جلو نور پر قدرت اتوبوس ، هم چون خود من ، دیگر نای شنیدن سخنان خانم بریت Berit را نداشتند ! . همسفران پناهنده همچون من در سکوتی  معنا دار فروغلطیده بودند و شاید به سرنوشتی میاندیشیدند که یک حاکمیت جاهل و قرون وسطي ای برایشان رقم زده بود.
در میان همسفران پناهنده ! چهره هایی عزیز از مبارزانی بودند که طعم تلخ زندانهای رژیم آخوند ها، بر لبشان و جای زخم شکنجه های قرون وسطیی و حتی تجاوز !! بر بدنشان  ، عزیزانی که دوران تین ایجری و جوانیشان را در زندانهای مخوف  خمینی سپری نموده بودند!! و شاهدان زنده وحشیانه ترین بی حرمتیها به ساحت پاک انسانی خود و هم بندان و هم سنگران شهیدشان در طی دوران  وحشتناک زندانهای دهه ۶۰ بودند.آنها خود تجسمی از دختران کم سن و سالی بودند که بدون نام و نشان به جوخه های اعدام سپرده شده بودند!!! و تنها شاید یک شانس باعث رهایی شان از زندان شده بود ، همان طور که برای خود ما این اتفاق افتاده بود !!  و حالا با کوله باری از غم و اندوه بیکران دیگر همرزمان و همسنگران شهید ، با دلی پر امید و سری پر شور برای ادامه زندگی و مبارزه قدم به این مرحله گذاشته بودند.
ملتهای هوشمند به فراست دریافتند که آزادی و دموکراسی برای انسانها در واقع همان آبی هست که ماهی برای زنده ماندن به آن نیازمند است . آزادی و دموکراسی آن هوای مطبوع و پاکی است که تداوم زندگی اجتماعی و مدنی در خور انسانها و انسانیت  را تضمین میکند . مردم کشور های غربی به این ضرورت جلو تر از ما پی بردند و اصول آنرا کشف کردند و بهای لازم را برای بدست آوردن آن پرداختند و در نهایت سیستم های اجتماعی و مدنی خود را بر اساس آن ، پایه ریزی و سیستماتیک نمودند. از این رو جوامعی که موفق شدند ساختار های اجتماعی شان را در این جهت یعنی آزادی و دموکراسی سمت و سو بدهند ، امروزه بیش از دیگران در آرامش و آسودگی و به نسبت در سطح بالاتری از رفاهیت زندگی مینمایند. .مردم فنلاند نیز چنین اند . آنها قطار آزادی و دموکراسی را به همت جنبش های اجتماعیشان در هفتاد ، هشتاد سال پیش کوک نمودند و بر ریل تاریخ قرار دادند .. تا این جا ما به عکس این مردم و این جامعه ، کسانی هستیم که تاریخا و نسل  تا نسل از جامعه ای با مختصات فرهنگی پدر سالارانه و بدون هیچگونه تجربه زندگی در فضای دموکراتیک و جامعه آزاد و دموکرات به این کشور پناه آورده ایم.  
باری   ، تابلویی تا کمر  فرونشسته در برف کنار جاده ! ورودی روستای دالزبروک  Dalsbruk را نوید میداد !!؟ و لحظاتی بعدتر، کورسوی چراغهایی در لابلای کاجهای برف بر سر گرفته ، بر بلندای تپه ماهور هایی در دور دست ، خوشحالی همراه با حس غریبی را برای من و شاید برای سایرین به دنبال داشت . حالا این صدای خانم بریت ، همراه با ترجمه آن بوسیله مترجم بود که از ما میخواست آماده باشیم برای پیاده شدن ! و دقایقی بعد اتوبوس ما در مقابل ساختمان  آجری نوسازی در ضلع جنوب غربی میدان بزرگی که بعد ها نام آن را( توری ) آموختیم توقف نمود ! صدای چرخ دنده های ترمز دستیی که راننده آنرا کشید ،  اعلان پایان این مرحله از سفرمان بود!؟.
 در بیرون از اتوبوس ، اما قضیه از چیز های دیگری حکایت داشت درست است که پاسی از شب گذشته است اما حضور انگشت شمار  استقبال کنندگانی در بیرون ساختمان ،پچ پچ هایی در میان همسفران به گمانه زنی ایجاد نمود ، روبرو شدن با آدمهایی با شکل و شمایلی متفاوت !  پیاده شدیم ، و تا آمدیم به بدنهای خشک و چمبره شده مان ! کش و قوسی بدهیم با دستهایی مشتاق از طرف مستقبلین مواجه شده بودیم که برای دست دادن با ما دراز شده بود ! و برق فلاش دوربین چند خبرنگاری که در میان آن جمعیت انگشت شمار به کار تهیه خبر و گزارش ورود ما ( و شاید تهیه رپرتاژی در آینده ) به روستای دالزبروک آمده بودند !! جمعیت در بین خود راه باز نمودند برای ما که وارد ساختمان بشویم ..همسفران با به آغوش کشیدن فرزندان در خوابشان از میان استقبال کننده گان به داخل ساختمان که آشکارا از گرمای تأثیر گذار و لذت بخشی برخور دار بود شدیم . میزهایی چیده شده بود  و بر روی آنها شیرینی های خشک با بو و طعم و مزه دارچین و زنجبیل , که بعد ها با نام  پپارکاکا Pepparkaka و خود آن بیشتر و بیشتر آشنا و مأنوس  شدیم و خو گرفتیم . چای و تنگ های حاوی شربتی قرمز رنگ بدون الکل و فلاسکهایی محتوی قهوه. .نگاههای معنی داری از مهربانی و محبت و دلسوزی به روی انسانهای بی پناه شده و در بدر شده . لبخند های تسلی بخشی حاکی از رضایت بخشنده گری ! و کرامت پناه دادن به بی پناهان ! ، سر و سامان دادن به بی سر و سامانان ! ، دستگیری از بیچارگان و…….. در یک کلام از آن  نوع لبخند های بشر دوستانه بر روی انسانهای کوبیده شده و پناه خواه !!!!! ؟
با ورود ما به سالن شهرداری و صرف یک چایی داغ و کمی پپارکاکا ، شهردار پشت تریبون موجود در سالن قرار گرفت و  به زبان سوئدی به ما خوش آمد و خسته نباشید گفت و توضیح مختصری در مورد برنامه ریزی و امکاناتی که در طول این یکی دوماهی که کمون تصمیم به دعوت پناهندگان میگیرد ارائه داد و بعد از آن معرفی خانواده های فنلاندیی که  داوطلب کمک به ما پناهندگان برای آداپتاسیون بیشتر و سریعتر با محیط جدید زندگی مان شده بودند. آنها اغلب از میان طبقه اینتلکتوئل و کارمندی این روستا و روستاهای اطراف انتخاب شده بودند..و در نهایت  هم دعوت شهردار از ما برای شرکت در جشن ورودی ما به روستایشان که از جانب شهرداری در همین سالن شهرداری برای فردا برگزار خواهد شد.
دو خانواده برای ما در نظر گرفته شده بود که هردو فرزندانی هم سن و سال فرزندان ما داشتند و یکی از آنها خانم معلم انسان دوست و طرفدار حقوق بشر به نام Berita ، حدود ۴۰ ساله و دیگری دکتر روانپزشک و انسان دوستی به نام دکتر ناله  Nalle  حدود ۵۰ سال بود . آنها با نهایت مهربانی به زبان انگلیسی با ما شروع به خوش آمد گویی و اظهار خوشحالی از ورود ما به روستایشان و  ..اما به نظر من اتفاق بزرگ از همین نقطه آغاز شد. .!!!! و آن این بود که از همین نقطه جای ما و فرزندانمان با هم عوض شد !!!! یا حد اقل پایه های آن گذاشته شد. بدین معنی که در آینده ، آنها شدند پدر و مادر ! و ما شدیم فزندان آنها !!! چرا ؟؟  چون من و همسرم انگلیسی را خوب نمیدانستیم.!!!!! بنا بر این آنها با فرزندان ۱۲ و ۱۴ ساله ما در واقع صحبت میکردند و آنها برای ما ترجمه مینمودند و باالعکس حرفهای ما را هم برای آنها ترجمه میکردند. .. دوستان جدید فنلاندی به ما پیشنهاد کردند که بیش از این معطل نشویم و برویم برای تحویل گیری آپارتمانهایی که در نزدیکی همان محل بر روی کوهی  به نام کلوک بریا  Clockberga وجود داشت.و برای ما آماده نموده بودند.
از همین نقطه تفاوتها در تنظیم روابط و فرهنگ ها خود را به نمایش میگذارد . خانواده های دوست فنلاندی در مورد فرهنگ ما به عنوان ایرانیان مسلمان و البته مبارز سیاسی توجیه شده بودند آنها از گذشته و رنج و شکنج ما در مبارزه ما با رژیم آخوند ها به خوبی مطلع شده بودند!! . خانه ای را که برای خانواده ۵ نفری ما در نظر گرفته شده بود آپارتمانی ۹۰ و یا شاید ۱۰۰ مترمربعی درطبقه هشتم ساختمان ده طبقه ، با اثاثیه ای دست دوم و بعضا کهنه که بوی شدید کهنگی میداد. فقط وسایل خواب از قبیل ملافه و بالشها و لحاف و وسایل حمام مثل حوله ها نو بودند . با مشاهده وضعیت خانه و وسایل آن دکتر ناله  Nalle که آشکارا جاخورده و ناراحت شده بود ، در اولین اظهار نظرش رو کرد به طرف دختران من و گفت که به پدر بگویید که او میداند که تا چه میزان احمقانه است که در خانه یک ایرانی که مشهورند به تولید زیبا ترین و ارزشمند ترین فرشهای دست باف جهان یک همچنین فرش نخ نما شده و کهنه و پاره ای قرار دهند . اما او امید وار است که خود ما به زودی با کمک هزینه هایی که دریافت خواهیم کرد فرشی در خور ، برای خود تهیه کنیم. مبلهای رنگ و رو رفته و بوناک و هرچیز دیگری که مردم از روی صدقه اهدا نموده بودند. میرفت که حالم را بد کند  
دوستان جدید و یا راهنمایان فنلاندی ، با قول این که فردا برای بیرون بردن ما و آشنا کردن ما با روستا باز خواهند گشت ! خدا حافظی نموده و رفتند.
با رفتن آنها بی اختیار به پشت پنجره هایی که بعدها متوجه شدم ۴ لایه هستند ( به سبب سرمای بیش از حد در فنلاند پنجره ساختمانها ۴ لایه است و دارای چهار شیشه است . ) کشیده شدم و با حمایل کردن دو دستم به شیشه از میان دو دستم نگاهی به سختی به اطراف انداختم. بر بام دنیا نشسته بودیم !!! تا جایی که چشم کار میکرد برف و چراغهای انگشت شمار در دور دستها و چند ساختمان بلند ده طبقه دیگر در همان روی تپه که بعد ها فهمیدیم که منازل کارگران کارخانه نورد و ذوب فلز موجود در این روستا بوده است !  که حالا به تعطیلی کشیده شده و کارگران هم خانه ها را واگذاشته و منطقه را ترک کرده و به شهر ها رفته بودند و میدانی درمیان این ساختمانهای بلند ! و پارک تک و توکی اتومبیلهای نه چندان نو و گاهی زهوار دررفته در زیر معدود چراغهای دور میدان. . غمی سنگین بر دلم سایه افکنده بود و احساس خوبی نداشتم ! خدا لعنت کند خمینی و آل او را که نمک نشناسانه چه به سر آزادیخواهانی که باعث و بانی جاه و جلالش شده بودند آورد !!! . و برای این که فضای خانه را تحت تأثیر غمم قرار ندهم دستهایم را بهم زدم و شوخ و سبکسرانه به بچه ها که حالا پاک خسته و از پا افتاده بودند گفتم که به به چه رختخواب نو و قشنگ و خوبی عجب بالشهای نرمی  یا الله موقع خوابه !!! بدوید و بروید بخوابید . با رفتن بچه ها به تختخواب دوباره به پشت پنجره برگشتم و با نا باوری به بیرون خیره شدم . شاید بغضی رقیق گلویم را میفشرد و باری خفیف بر سینه ام سنگینی میکرد ! من خود خانه و کاشانه داشتم که به دست ایلغار خمینی غارت شده بود و جرمم آزادیخواهی و احقاق حقوق و حرمت انسانی برای خود و خانواده و وطنم بود . کجا آمده ام و آمدنم بهر چه بود !! به کجا میروم آخر ! ننمایی وطنم

در ادامه خواهم گفت که بهشت زیبای دالزبروگ چطور به زندان سبز ما تبدیل شد  ………………..       

۱۳۹۴ آذر ۸, یکشنبه

بیست پنجمین سال پناهندگی من به فنلاند بخش ۱

بیست پنجمین سال پناهندگی من به فنلاند بخش ۱!



مهاجرت !
باقر رئیس الساداتی
۲۹.۱۱.۲۰۱۸


بیست و هفت سال قبل  مثل چنین روزی بود که من و خانواده ام همراه با ۸ خانواده دیگر از هموطنانمان به عنوان پناهندگان سیاسی ایرانی  از شهر های مختلف ترکیه به فنلاند وارد شدیم . من شخصا ، اگرچه قبل از مهاجرت در کسوت معلم تاریخ و جغرافیا بودم ،  اما تا آن زمان اطلاع چندانی از کشور فنلاند نداشتم . و گمانم بر این بود که فنلاند کشوری است از اقمار شوروی سابق !!! ؟.
در آن زمان هنوز از کامپیوتر و اینترنت هم چندان خبری نبود که بتوان به فوریت اطلاعات لازم را کسب کرد . گمان من اما چندان هم پر بی ربط نبود ! به خاطر این که در آن سالها یعنی سال ۱۹۹۱ بیشتر از ۷۰ سالی از استقلال فنلاند و جدا شدنش از روسیه یا  شوروی سابق نگذشته بود * و در این مدت کم ، هنوز اسم و رسم چندانی از این کشور در رسانه های ایرانی و کتب تاریخ به زبان فارسی وجود نداشت . .
اما علی القاعده ما ایرانیانی که ادعای سیاسی بودن داشته و مبارز سیاسی هم بودیم !!  باید فنلاند را به دلایل متعددی به خوبی می شناختیم و مناسبات اجتماعی و سیاسی آن را نیز میدانستیم !!چرا که در جای خود فنلاند زمانی یک  الگویی از مبارزه برای استقلال و دموکراسی و آزادی بود و در میان کشورهای نوردیک Nordic که پادشاهی هستند فنلاند تنها کشور با سیستم جمهوری فدرال میباشد . .
باری ما ۸ خانواده که همگی به عنوان پناهنده سیاسی شناخته می شدیم بوسیله بو ان به  هیئت فنلاندی معرفی شده بودیم . هیئت وکلای فنلاندی هم ما را به دولت فنلاند معرفی و برای ما تقاضای پذیرش نموده بودند بنا بر این سهمیه بندی شده بودیم برای شهر و یا کمون سوئدی زبان ! دارلز بروک  Dalsbruk که به زبان فنلاندی هم  تالین تهداس  Talintehdas نامیده میشد .
قبل و بعد از ما هم تعداد زیادی از متقاضیان پناهندگی ایرانی مقیم ترکیه و سایر سرپل های دیگر مثل کراچی و عراق و….. که اتفاقا اکثرا هم از همرزمان و همسنگران ما هم بودند از طریق یو ان  بوسیله هیئت های فنلاندی به شهر های تامپره  Tampere و یووسکیلا Yuväskylä و پاراگاس  Paragas و تورکو Turku و واسا Vasa فرستاده شده بودند و  فرستاده هم می. شدند. ولی عدم ارتباط ما ایرانیان با یکدیگر مانع کسب اطلاعات و دانستنیهای بیشتر در مورد کشوری بود که برای دوران زندگی موقت تا آزادی کشورمان از حاکمیت ارتجاع لازم بود. من به دلیل عدم شناختم از فنلاند ، راضی به آمدن به فنلاند نبودم و نامه ای نوشتم به سفارت فنلاند و اداره یو ان  و نوشتم که به فنلاند نخواهم رفت اما هنگامی که برای ارائه نامه مراجعه کردم تعدادی از ایرانیانی که از سوئد برای خبرگیری از اقوامشان آمده بودند و جلو یو ان بودند به من گفتند که تصوراتم از فنلاند غلط است !! و فنلاند جای بسیار مناسبی برای ما ایرانیان میباشد. ماندن در ترکیه هم با آن همه سختیهای پروسه پناهندگی و قبل از آن نیز ، کاسه صبر و انتظار را لبریز نموده بود و مشکلات خاص خود را داشت و وضعیت بلاتکلیفی مدرسه بچه ها هم زنگ خطر برای ماندن بیشتر در ترکیه را به صدا در آورده بود ، برای همین از دادن نامه منصرف شده و تصمیم گرفتیم که به فنلاند بیاییم.
مثل چنین روزی ما به همراه سایر همسفران ساعت ۱۰ شب و یا حدود آن وارد فرودگاه وانتا Vanta و تحویل خانم بریت شدیم ،خانم بریت منشی شهرداری شهر دالز بروک  بود که برای استقبال ما به فرودگاه آمده بود. به وسیله خانم بریت به خروجی سالن فرودگاه راهنمایی شدیم .فرودگاه نه چندان مدرن و کمی هم قدیمی وانتا در آن موقع بسیار متفاوت با امروز بود  . ورودمان به محوطه بیرونی جلو سالن فرودگاه و دیدن صحنه های برف آگین شده همه و همه چی انبوه برف های انبا، همه چی ، از جمله حساسیت و حس کنجکاوی در بدو ورود به یک کشور ناشناخته و غریب و آینده نامعلوم و…..  را تحت الشعاع خود قرار داده بود ! وقتی که همراه با چمدانهای مختصر خودمان وارد اتوبوسی که در حاشیه خیابان جلو فرودگاه در انتظارمان بود شدیم در نگاههای مبهوت یکدیگر تنها یک سوال مطرح بود که ذهن همه را گرفته بود  و آن این که این جا ! فنلاند !! است و این همه برف !! واویلا.
برف موجود بر جاده ها و درختان و هرچه که بود فضای روشنی را ایجاد کرده بود که به شکل گول زننده ای زیبا جلوه می کرد . بارش آرام و رقص کنان برفها در مقابل نور زرد رنگ  نورافکن هایی که در محوطه بیرونی فرودگاه نصب شده بودند انگار هنوز هم جلوه بیش تر و زیباتر سعی در پوشش آن چه که بواقع از یک زمستان تاریک و طولانی فنلاندی بود را داشت !!
با سوار شدن همه خانواده ها و آمارگیری خانم بریت اتوبوس همچون پلنگ و گربه ای که در کمین شکار است با آرامی و یک نوع وقار به راه افتاد.  بارش برف با حجم زیاد ولی آرام ادامه داشت . حالا که.از زیر تابلو راهنمای جاده که بر روی آن کلمه تورکو را نوشته بود گذر کردیم ، وارد جاده تورکو شده ایم و اتوبوس سرعت بیشتری میگیرد انگار بارش برف هم شدت بیشتری میگیرد . در آن زمان جاده تورکو و هلسینکی اتوبان نبود و جاده ای بود به غایت باریک و نسبتا قدیمی . بسیار سعی داشتم که تابلو های نصب شده بر حاشیه جاده را بخوانم ولی علاوه بر بارش تند و کولاک  برف ناشناخته بودن حروف فنلاندی خواندن کلمات فنلاندی را برایم سخت و دشوار تر می نمود .

باد و کولاک کار رانندگی را بسیار مشکل نموده بود و راه دو ساعته هلسینکی به  دارلزبروک را به بیشتر از ۳ ساعت تبدیل کرده بود. !!! . دانه های درشت برف در مقابل نور شدید چراغ های اتوبوس  و لابلای برف پاک کن های روی شیشه جلو اتوبوس چشم همه سرنشینان را که ما باشیم خیره کرده بود . و همه ضمن لعن و نفرین به خمینی عامل اصلی رنج و حرمان مان به آینده نامعلومی می اندیشیدیم که در این سرزمین برف و یخ در انتظارمان بود . تا این لحظه همه چی نا امید کننده به نظر می رسید و میشد این را در لب های پایین افتاده و امتداد نگاههای پر از تردید و نگران هم سفران حس نمود . بچه ها  از شدت خستگی، غافل از افکار مغشوش والدین شان به خوابی عمیق فرو رفته بودند. و …..؟

=============================================================================

*         http://www.unhcr.org/cgi-bin/texis/vtx/home
**        https://plus.google.com/101474705927886169852/posts/cwvziDqDR5H
***       https://fi.wikipedia.org/wiki/Suomen_itsen%C3%A4isyysp%C3%A4iv%C3%A4

۱۳۹۴ آبان ۶, چهارشنبه

خلقت از نگاه دیگران !

خلقت از نگاه دیگران !








خلقت از نگاه دیگران !

باقر رئیس الساداتی

مسئله آفرینش و خلقت تنها مشغله فکری و دغدغه های ما انسانهای امروزی نبوده است بلکه پدیده پیدایش انسان ذهن والدین باستانی ما راهم به خود مشغول داشته است و هر کس بر اساس توانمندیهایش در زمینه تخیلات و توهمات و آرزو و آمال هایش و با ظن و گمان خود به فلسفه و چگونگی پدیده وجود پرداخته است . از جمله نظر فیلسوفان هایدایی از ساکنان بومی کانادا درعمق تاریخی نزدیک به ۳۰ هزار سال پیش .
هایدایی ها یکی از صدها قبایل بومی ساکن در شمال قاره آمریکا، بین سه اقیانوس آرام و اطلس و منجمد شمالی یعنی کانادای امروزه بودند که مثل سایر بومیان این منطقه بوسیله اروپاییان جوینده ثروت و طلا یا به نابودی کشانده شدند و یا مجبور به مهاجرت و یا مجبور به دریافت تربیت و فرهنگ نورسیدگان اروپایی به این سرزمینها . مطلب من در مورد نگاه خاص این سرخپوستان هایدایی است به خلقت و پدیده انسان که آن را درقالب داستانهایی بیان کرده اند . 
 در فرهنگنامه ویکی پدیا آمده است که : کانادا در اصل کاناتا یک لغت سرخپوستی است که به معنی دهکده  و سرپناه میباشد که اولین بار بوسیله فرانسویان بکار گرفته میشود 
https://fa.wikipedia.org/wiki/%DA%A9%D8%A7%D9%86%D8%A7%D8%AF%D8%A7.
نکته از آن جهت جالب توجه است که بر میگردد به دید گاه انسانهایی با قدمت دهها هزار سال پیش یعنی تمدن و فرهنگ بومیان سرخ پوست در آن زمان و آن مکان . 
 ویلیام رونالد بیل رید ( ۱۹۲۰ ـ ۱۹۹۸ ) دیزاینر جواهرات و فارغ التحصیل دانشگاه هنر جواهر سازی لندن متولد شده در ویکتوریا مرکز استان بریتیش  کلمبیا یا همان ونکوور میباشد .او در واقع از پدری آمریکایی ولی اصلا ژرمن تبار و مادری از قبیله هایدایی متولد شده است . موقعی که در مورد تبار مادری اش مطالعه میکند فرهنگ و آداب و رسوم قبیله هایدا ، آنچنان اورا تحت تأثیر قرار میدهد که برای احیا و معرفی آن به جامعه امروزین کانادا و ثبت در تاریخ این سرزمین ، هنر خود را دربست در اختیار خلق آثار و پدیده های بر آمده از آن فرهنگ و سنت ها میکند و آثاری بوجود میآورد که امروزه در موزه آنتروپولوژی دانشگاه  یو بی سی ونکوور کانادا حفظ و به نمایش گذاشته شده است. 
از جمله آثار او خلق پیکره و تندیس هایی است که بیان پیدایش و پراکنده شدن انسان بر روی زمین از نظر فیلسوفان هایدایی در قرنهای دور  دور بوده است . از نظر این فیلسوفان انسانها از صدفی بیرون میآیند که از قعر اقیانوس به حاشیه آن رانده شده است و بوسیله کلاغی از حاشیه دریا بر گرفته میشود ، و وقتی که کلاغ عزم خوردن صدف میکند و با نوک تیز و قدرتمند خود اقدام به شکستن صدف میکند، می بیند که محتوی صدف موجوداتی هستند شگفت انگیز ، که تا آن موقع در عالم موجود محلی از اعراب نداشته و  با باز شدن شکاف صدف بیرون میآیند و آزاد و پراکنده میشوند و در نهایت والدین انسانهای امروزه!!؟ .
نه او و نه کسی دیگری تحلیل و تفسیری بر فلسفه صدف و موجودیت کلاغ و یا چگونگی و کیفیت آدمهای موجود در آن ننوشته است و شاید درک درست آن را به عهده بیننده گان گذاشته است ! ولی بیل رید ، با خلق این پیکره به طور شگفت انگیزی موفق بوده است که نظر بیننده را به این نکته جلب کند که هزاران سال پیش هم امر خلقت از مشغولیات ذهنی حتی بومیان بوده است !!، موضوعیت پرنده ای همچون کلاغ  در این تندیس دلیل اهمیت و جایگاه این پرنده را در فرهنک هایدایی و نمادی مثبت در زنجیره و چرخ وجود در دیدگاه آنها است . و در رأس اغلب مجسمه ها و توتم ها و تندیس ها قرار دارد.
این پیکره ها و توتم ها تا آن جا برای کاناداییها ،عزیز و مهم است که علاوه بر حفاظت آن در این موزه و مراقبت های جدی از آن ، تصویر آن نیز زینت بخش پشت اسکناسهای ۲۰ دلاری کانادا میباشد . انصافا مردم کانادا در حفظ آثار بومیان کانادا به عنوان بخش مهمی از تاریخ پدیداری این کشور کوشش میکنند. در موزه آنتروپولوژی با صنایع دست سازی از قبایل بومی روبرو میشوی که تماما حکایت از فرهنگ صنعتی و هنری این بومیان داشته است و حاکی از عشق و معرفت غریضی آنها به طبیعت و محیط زیست و پایه و بنیاد زندگی جمعی و قانونمندیهای آن. 
پیکره های ساخته شده توسط بیل رید اگر چه عظیم و بزرگ هستند !! اغلب اما در نهایت ظرافت و خلاقیت از چوب تراشیده شده اند . و تماما بازگوی اهداف و مقاصد زندگی ساز و نگاه فلسفی به آفرینش هستند. در عمق چهره های تندیس ها اما هرچه که به جلو تر میآیی نشانه های نگرانی و تردید برای بقا !! را میشود دید . در پروسه تکاملی این تندیس ها که از چوب و سنگ هستند اندک اندک شاهد تغییر ماهیت آنها به عناصری از طلا و فلزات گرانبها میرسی که حامل تغییرات معنی داری از زندگی ساکنین جدید مهاجر به این سرزمین است .   
۲۸.۱۰.۲۰۱۵
ونکوور  کانادا 

۱۳۹۴ آبان ۳, یکشنبه

شیخ احمد بهار.

شیخ احمد بهار (تولّد: 1268 شمسی ـ درگذشت:14بهمن1336 ) از شاعران معروف خراسانی 



«داش غُلُم گفته که زنهای وطن رو نگیرن
مثل آبی که به یک جو مِمنه، بونگیرن»

شیخ احمد بهار (تولّد: 1268 شمسی ـ درگذشت:14بهمن1336 ) از شاعران معروف خراسانی که به زبان فارسی و لهجۀ مشهدی شعر می سرود. او از بنیانگذاران «انجمن ادبی خراسان» بود که از بهترین محافل ادبی ایران بود و شاعران و ادیبانی چون ملک الشعرای بهار (پسرعموی شیخ احمد)، ایرج میرزا و استاد فروزانفر در آن شرکت داشتند. «داش غُلُم» تخلّص او بود برای شعرهایی که به لهجۀ مشهدی می سرود. 17ساله بود که انقلاب مشروطه به پیروزی رسید. او از مجاهدان پرشور صدر مشروطه بود و در پیدایش و ادامۀ فعالیت حزب دموکرات خراسان نقش داشت. این حزب با سیاستهای روس و انگلیس در ایران، سرسختانه، مبارزه می کرد و به همین جرم سالهایی از عمرش را در زندان و تبعید به سربرد. او در سال 1296ش روزنامۀ «نوبهار» را انتشارداد و از طریق آن به افشای نقش استعماری روس و انگلیس پرداخت. سرمقاله های روزنامۀ «بهار» با عنوان «کرزن چه می گوید؟» در افشای قرارداد 1919 وثوق الدوله، نخست وزیر وقت، با انگلیس نقشی مؤثر داشت و در تهییج افکار عمومی مردم خراسان علیه این قرارداد ننگین بسیارکارساز بود. به طوری که انگلیسی ها از قوام السلطنه، حاکم خراسان، خواستند که روزنامه اش توقیف کند و خود او را به زندان بیندازد.

شیخ احمد پس از یک ماه و نیم حبس به تهران و سپس به خارج از ایران تبعیدشد. بهار چندسالی را در شهرهای قفقار و عثمانی ازجمله در استانبول، در غربت و تنگدستی گذراند. او در تبعید نیز دست از سرودن و نگارش اشعار و مقالات سیاسی برنداشت و سرانجام نیز به رغم مخالفت انگلیسیها در زمستانی سرد، از راه قفقاز به ایران برگشت و در تهران اقامت گزید.

بازگشت او همزمان بود با روی کارآمدن رضاخان سردارسپه و زمزمۀ تغییر سلطنت و برقراری جمهوری. او و ملک الشعرای بهار و میرزاده عشقی و چندتن دیگر از آزادیخواهان، علیه تغییر قانون اساسی، که آن را پیش درآمد دیکتاتوری می دانستند، به مبارزه پرداختند. اینان شعرها و مقالاتشان را در روزنامۀ «قرن بیستم» میرزاده عشقی انتشار می دادند.

شعر «داش غُلُم» به لهجۀ مشهدی از شعرهای انتقادی آن زمان شیخ احمد بهار است. این شعر و پاسخی را که ایرج میرزا به آن داده است، در زیر می خوانید:



«داش غُلُم اينجه نگاه كن، مو كجايم، تو كجا
ترك اي جور و جفاكن، مو كجايم، تو كجا

از خودت ما ره رضا كن، مو كجايم، تو كجا
گاهيَم روته به ما كن، مو كجايم، تو كجا

كار ما ره رو به را كن، مو كجايم، تو كجا
داش غُلُم اينجه نگاه كن، مو كجايم، تو كجا

روز ما ملت بي‌ همّت نادون تمومه
اسم آزادي و حرف و گپ قانون تمومه

دورهٌ‌ عزّت ما مشت مسلمون تمومه
داش غُلُم جان، كار ما مردم ايرون تمومه

برو تا‌بوته صدا كن، مو كجايم، تو كجا
داش غُلُم اينجه نگاه كن، مو كجايم، تو كجا»

اشعار بالا دو بند از پنج بند شعري است كه شيخ ‌احمد بهار، همزمان با شهادت كلنل محمدتقي خان پسيان، به لهجهٌ محلي مشهدي سرود و در روزنامهٌ «بهار»، شمارهٌ 13، 11مهر 1300 شمسي (دو روز پس از شهادت كلنل) به چاپ رساند...

ايرج ميرزا در شعر «دزد كَت ‌بسته» (منظور قوام‌السلطنه، قاتل كلنل پسيان است) از شعر «داش غُلُم» استقبال كرد و شعري به همان سياق در هفت بند سرود كه سه‌بند آن چنين است:

«داش غُلُم، مرگ تو حظ كردم از اشعار تو من
آفرين گفتم بر طبع گهربار تو من

متلذّذ شدم از لذّت گفتار تو من
به خدا مات شدم در تو و در كار تو، من

وصف مركز را كس مثل تو بي ‌پرده نـگفت
رفته و ديده و سنجيده و پي ‌بُرده نگفت

كه گمان داشت كه اين شور به‌ پا خواهدش
دزد كت‌بسته رئيس‌الوزرا خواهد شد

هرچه دزد است ز نظميه رها خواهدشد
مايهٌ رنج تو و زحمت ما خواهد شد

مملكت باز همان آش و همان كاسه شود
لعل ما سنگ شود، لؤلؤ ما ماسه شود؟

اين رئيس الوزرا قابل فرّاشي (=اداره کردن حکومت) نيست
همّتش جز پي اخّاذي و كلّاشي نيست

لايق اين كه تو دلبستهٌ او باشي نيست
در بساطش به جز از مُرتشي (=رشوه گیر) و راشي (=رشوه دهنده) نيست

گر جهان را بسپاريش، جهان را بخورد
ور وطن لقمۀ ناني شده، آن را بخورد»

در اردیبهشت ۱۳۳۰ که دکتر محمد مصدق به نخست وزیری رسید، با توجه به مبارزات آزادیخواهانه و ملی شیخ احمد بهار، او را به سِمَت رئیس کل دفتر نخست وزیر منصوب کرد که نشانۀ کمال اعتماد مصدق نسبت به وی بود.

بهار در 14بهمن 1336ش، بر اثر بیماری قلبی در 68سالگی درگذشت و در «ابن بابویه» در کنار مزار شهیدان 30تیر1331 به خاک سپرده شد.
منبع- سایت همبستگی

۱۳۹۴ مهر ۳۰, پنجشنبه

انتخابات در کانادا/ ۱۹ اکتبر ۲۰۱۵


انتخابات در کانادا . ۱۹. اکتبر ۲۰۱۵






امشب ۱۹ اکتبر ۲۰۱۵ در منزل یکی از اقوام در ونکوور کانادا شاهد اعلان آرای به دست آمده از انتخابات امروز
 پارلمان و شمارش آرای انتخابات در کانادا هستم بد نیست شما را هم در جریان بگذارم :

نیو دمکراتیک پارتی ( ان دی پی ) . یا حزب دموکراسی جدید ! که به لحاظ مواضع سیاسی ، بسیار شبیه سوسیال
دموکراتها در اروپا هستند و به حزب چپ کانادا هم معروفند با کسب ۴۱ کرسی و از دست دادن حدود ۶۰ کرسی بازنده 
اصلی انتخابات این دوره در کانادا هستند.

بازنده دوم کنسرواتیوهای در حکومت با کسب ۱۰۲ کرسی .  آقای استفان هاربر لیدر حزب کنسرواتیو و نخست وزیر 
فعلی باخت حزبش را پذیرفت و به برنده انتخابات آقای جاستین ترودو تبریک گفت . او همچنین تعجب خود را از آرای
 مهاجران به حزب رقیبش پنهان نکرد و انگار فراموش کرده است که تنها او در نقش نخست وزیر کنسرواتیو خواهان
 صدور کارت مهاجرت برای مهاجرین و وجه تمایزشام با بومیان یعنی کانادائی های اصل بوده است و بدینوسیله ایجاد 
یک فضای خودی و غیر خودی در جامعه کانائی که مشخصه آن تلون مهاجران در این کشور اساسا مهاجر خیز است. 

و برنده اصلی انتخابات این دوره انتخابات در کانادا یعنی انتخابات سال ۲۰۱۵ ، حزب لیبرالهای کانادا با کسب ۱۸۵ 
کرسی  اعلام شد . این حزب سه دوره ۴ ساله که در موضع اپوزیسیون قرار داشت ، توانست در این دوره با پشت سر 
گذاشتن رقیب اصلی یعنی کنسرواتیوها و بعد از آن سوسیال دموکراتها به پیروزی قاطع دست یابد . و بعد از ۱۲ سال 
دوباره به کرسی قدرت بالا برود. 

حزب ناسیونالیستی کبکی ها با کسب ۱۰ کرسی
و حزب سبزها هم که باکسب ۱ کرسی محلی از اعراب ندارد..
حزب دموکراسی جدید، بخصوص در منطقه کبک از موقعیت خوب و پایداری برخوردار بودند ولی در این انتخابات در میان
 بهت عمومی مردم ، بیشترین ضربه را از همین ایالت دریافت نمودند و کمترین رأی را برای اشغال کرسیهای پارلمان از 
این ایالت دریافت نمود . در منطقه ایرانی نشین وست ونکوور لیبرالها و در منطقه نورث ونکوور، ان دی پی ( ـ چپها ) 
بیشترین آرا را دریافت نمودند .
حزب لیبرال بدون هیچ نیازی به ائتلاف با احزاب دیگر ، دولت تشکیل خواهد داد و لیدراین حزب آقای جاستین ترودو در
میان سایر رهبران حزب لیبرال که محبوب بیشتر ایرانیان ساکن کانادا میباشد، جوان ترین است !! و او به زودی در رأس
دولت جدید کانادا قرار خواهد گرفت. او فرزند پیر تردو میباشد که ۱۵ سال نخست وزیردر کانادا بوده است .
مردم به شوخی میگویند که نخست وزیری در کانادا وراثتی شده است . گزارشها حاکی از آن است که پیر ترودو پدر
جاستین در ۱۲ سال دوران حکومتش محبوب بوده است. . برای ما ایرانیان اما مهم آنست که آقای جاستین
حزب متبوعش دنبال ک.......ن آخوند های جنایتکار ایران راه نیفتد . اگر چه او قول باز کردن سفارت رژیم آخوند ها را 
جلو جلو در صورت پیروزی اش داده است و به همین دلیل هم آخوند ها پیروزی او را تبریک گفته و آرزوی همکاری 
بیشتر با دولت او را نموده اند.اما من هم امیدوارم که این همکاری با آخوند ها هرگز سر نگیرد و بیشتر بر منزوی کردن
 رژیم ایران از حقوق مردم ایران دفاع شود.. گروهی از ایرانیان با امضای طوماری از جاستین ترودو خواسته اند که 
فراموش نکند که آخوند ها قاتل زهرا کاظمی خبرنگار ایرانی کانادائی است و ایران کانادائیان چندی هم هم اکنون در زندان
 آخوند ها بسر میبرند. .

۱۳۹۴ شهریور ۲۷, جمعه

مهاجرت و دربدری جانسوز انسانها

مهاجرت و دربدری جانسوز انسانها در طول یک قرن ۱۹۱۴ تا ۲۰۱۴ و اکنون 

از همه بیشتر دلم برای خودم تنگ شده است زیرا که من برای خودم و زندگیم و آینده ام برنامه داشتم . آرزوها داشتم و نقشه ها ولی ظاهرا همه اش بر باد رفته است. دلم برای دوستانم تنگشده که بهترین روزهایمان را باهم تقسیم میکردیم ولس اکنون هر کدام از آنها در یک گوشه ای از این جهان پهناور پراکنده اند و از یکدیگر خبری نداریم. آرزویم این است که جنگ تمام شود دلم میخواهد خودم را پیدا کنم . دوستانم را پیداکنم ، خانواده ام را پیدا کنم و کشورم را . من ارزویم بازگشت به وظنم هست ، وطن آزادا شده و رها شده از سلطه دیکتاتور. دنیا ما را فراموش کرده است ، دنیا سوریه را به حال خود رها نموده و این یعنی ظلم .
جملات فوق را جوانی آواره و محجوب به خبر نگاری میگوید که از او دلیل آمدنش به این سوی مرزها  و تن دادن به مهاجرت و دربدری را میپرسد.
عکسها از واشینگتن پست


جنگ جهانی اول: زمانی که آلمان، بلژیک را اشغال کرد و هزاران نفر را به قتل رساند، میلیونها نفر مهاجرت کردند. این عکس در آنتورپ گرفته شده است. هزاران نفر در تلاش هستند تا به هر وسیلهای که آنها را از کشور بیرون ببرد دست بیاویزند. (عکس: AP)


- جنگ جهانی اول: سال ۱۹۱۴، غیرنظامیان بلژیکی و یک گروه سواره نظام از مسیر پیشروی آلمانیها در آنتورپ خارج میشوند. (عکس: AP)


- جنگهای داخلی اسپانیا: ماه می سال ۱۹۳۷، کودکان پناهجوی باسک بیلبائو سوار بر کشتی هابانا از بارسلونا وارد بندر ساتهمپتون انگلیس میشوند. مسافران این کشتی ۳۸۲۶ کودک و ۲۳۰ بزرگسال بودند که به طور موقت به بریتانیا فرستاده شدند تا از حکومت فاشیستی ژنرال فرانکو و بمباران متفقین در جنگهای داخلی اسپانیا در امان بمانند. (عکس: AP)


 جنگ جهانی دوم: سال ۱۹۴۴، غیرنظامیان ایتالیا به دنبال نیروهای پنجم متفقین که در لیتتوریا در حال پیشروی هستند. (عکس: AP)


جنگ جهانی دوم: سال ۱۹۵۳، سالن یک کارخانهٔ عظیم در برلین غربی اقامتگاه موقت پناهجویانی است که از بخش روسی برلین آمدهاند. زنان و کودکان بر روی تشکهای حصیری و لحاف دراز کشیدهاند. صدها نفر از پناهجویان، منطقهٔ تحت حمایت شوروی را ترک کردند و دلیل آن را عملیات خشنی عنوان کردند که به قصد تصرف مغازههای خصوصی و کارخانهها آغاز شده بود. (عکس: AP)

جنگ جهانی دوم: پناهجویان یهودی مشغول صحبت با یک سرباز آمریکایی در اردوگاه افراد بیخانمان پس از جنگ. (موزهٔ آمریکایی یادمان هولوکاست)

 
- تجزیهٔ هند: سال ۱۹۴۷، پناهجویان مسلمان سوار بر سقف قطار در نزدیکی دهلینو که سعی در ترک هندوستان دارند. مهاجرت میلیونها مسلمان از هند به پاکستان تحولات عظیمی را در شبهقاره پدید آورد. هندوهایی که برای نسلها در پاکستان مستقر بودند یکشبه خانههایشان را ترک کردند. (عکس: AP)

 
- مجارستان: در سال ۱۹۵۶، گروهی از پناهجویان مجار در حالیکه کودکانشان را در آغوش داشتند و یا آنها را به دوش میکشیدند مرزهای مجارستان را درنوردیدند تا وارد خاک اتریش شوند. (عکس: AP)


 ویتنام: ۵ ماه می سال ۱۹۷۰، پناهجویان ویتنامی و کامبوجی سوار بر هلیکوپتری که آنها را از محل نبرد ویتنام - آمریکا به کامبوج منتقل میکند. آنها به مرکز پذیرش پناهندگان در اردوگاه نیروهای ویژه کاتوم، شش مایلی مرز کامبوج منتقل شدند. (عکس: رایان، AP)



ویتنام: سال ۱۹۷۵، پس از سقوط شهر بندری دانانگ به دست نیروهای ویتنام شمالی، یک کشتی بارکش، کرجی حامل پناهجویان را یدک میکشد. (عکس: AP)
 
ویتنام: سال ۱۹۷۵، نظامیان ویتنام جنوبی وحشتزده به سمت یک کشتی در بندر دانانگ هجوم میبرند. اندکی پیش از آنکه شهر سقوط کند و به دست ویتکنگها و ویتنام شمالی بیفتد، شهر را تخلیه کردند. کشتیها آنها را به سمت خلیج کمران در جنوب منتقل کردند. (عکس: AP
- افغانستان: سال ۱۹۸۹، هزاران پناهجوی افغان در دشت میرم شاه در نزدیکی پاکستان چادر زدهاند. در آن زمان نزدیک به ۴ میلیون پناهجو در پاکستان اردو زده و منتظر بودند تا به کشورشان بازگشته و زندگی خود را از نو بسازند. (عکس: AP)
- افغانستان: ماه می سال ۱۹۸۰، پناهجویان افغانی در اردوگاهی در نزدیکی پیشاور، پاکستان. (عکس: AP)

آلبانی: سال ۱۹۹۱، هزاران نفر از مردم آلبانی به دلیل قحطی، کشور فقیر خود را ترک کردند و در اسکلهای در شهر باری، ایتالیا تجمع کرده و منتظر مجوز پناهندگی باقی ماندند. (عکس: AP)

 بوسنی: سال ۱۹۹۳، پناهجویان مسلمان سوار بر کامیون کاروان سازمان ملل متحد سربرنیکای تحت محاصره را به مقصد توزلا ترک میکنند. (پاسکال گایوت، AFP / Getty Images)

رواندا: سال ۱۹۹۶، مردم رواندا پس از سپری کردن دو سال در اردوگاه به خانههایشان باز میگردند. هزاران نفر منتظر وسایل نقلیه باقی ماندند در حالیکه برخی دیگر مسیر طولانی را از تبعید به سمت خانههایشان پیاده پیمودند. (عکس: کرول گزی، واشنگتنپست)
 
 رواندا: سال ۱۹۹۶، زنی از خستگی اشک میریزد؛ خیل عظیم پناهجویان به زور تنه زده و فریاد میکشیدند و عاجزانه تلاش میکردند تا سوار کامیونهایی شوند که آنها را به کیگالی رواندا برساند. (عکس: کرول گزی، واشنگتنپست) 

رواندا: سال ۱۹۹۶، صدها هزار پناهجو پس از عبور از اردوگاه مرزی موگانگا در جمهوری دموکراتیک کنگو (زئیر سابق) وارد جادهٔ گیزنی در رواندا شدند. (عکس: کرول گزی، واشنگتنپست)

رواندا: سال ۱۹۹۴، پناهجویان اردوگاه بناکو در تانزانیا سطلهای آب را به سمت کلبههایشان حمل میکنند. در آن زمان جمعیت این اردوگاه از ۳۰۰ هزار نفر فراتر میرفت که آن را به پرجمعیتترین اردوگاه جهان بدل میکرد. کمکرسانی برای تهیهٔ آذوقه، نیازهای پزشکی و ایجاد سرپناه برای پناهجویانی که از خونریزیهای قومی رواندا فرار کرده بودند، بسیار مشکل بود. (عکس: کارستن تیلکر، AP)

 کوزوو: سال ۱۹۹۸، ولینا در نزدیکی شهر پک، کوزوو حیران نشسته است. هزاران کولی رومانیایی مجبور به فرار شدند زیرا آلبانیاییها آنها را همدست صربها میدانستند. ولینا گفت که هیچکس آنها را نمیخواهد و هیچ خانهای ندارد زیرا خانههایشان به دست پناهجویانی که بازگشتهاند به آتش کشیده شدند. (مایکل ویلیامسون، واشنگتنپست)

- کوزوو: سال ۱۹۹۹، خواهر روحانی برنادت ابنهاک از آلمان سه ساعت رانندگی کرد تا به پناهجویان کوزوو در کوکس آلبانی کمکرسانی کند. (کرول گزی، واشنگتنپست)

- کوزوو: سال ۱۹۹۹، آگیم شالا ۲ ساله از لابهلای سیم خاردارهای اردوگاه به دست خانوادهاش سپرده میشود، جایی که خانوادهٔ شالا پس از فرار از کوزوو در آن مستقر شدند. بستگانی که از پریزرن رسیدند مجبور شدند تا بیرون اردوگاه منتظر بمانند تا سرپناهی برایشان فراهم شود. (کرول گزی، واشنگتنپست)

 کوزوو: در روز ۵ آوریل سال ۱۹۹۹، حدود ۷۰ هزار پناهجو در سرزمینی به نام بلیس میان کوزوو و مقدونیه گرفتار شدند. برخی از آنها با اندکی آب و غذا و روکشهای پلاستیکی به مدت یک هفته در آنجا گرفتار ماندند. دولت مقدونیه به پناهجویان اجازهٔ ورود نمیداد ولی به دلیل فشارهای بینالمللی و شایعاتی مبنی بر بروز بیماری مجبور شد تا به سرعت دست به ساخت اردوگاههای مرزی بزند. در این عکس خانوادهای به تصویر کشیده شدهاند که سعی دارند از بلیس خارج شده و از سد نگهبانان مرزی مقدونیه - که فقط به اندکی انگشتشمار اجازهٔ ورود میدادند - عبور کنند. (لوسین پرکینز، واشنگتنپست) 


بوسنی: سال ۱۹۹۵، حدود ۱۰ هزار پناهجوی سربرنیکایی در اردوگاه سازمان ملل واقع در فرودگاه توزلا در تلاشند تا سوار بر اتوبوس شوند. (رویترز)


 عراق: سال ۲۰۰۳، مردم محلی بصره را از مسیر نیروهای ائتلاف ترک میکنند. در پسزمینه شعلههای آتش به چشم میخورند. (دن چانگ، AFP/ Getty Images)

 عراق: سال ۲۰۰۳، جیهان حسن ۷ ساله، نجات حسن ۴ ساله و علی حسن ۲ ساله در چادرشان مشغول خواب بعدازظهر هستند. آنها با مادرشان فدوا عبدالغنی ۳۴ ساله زندگی میکنند. (آندره آ بروس وودال، واشنگتنپست)


- دارفور: سال ۲۰۰۴، اردوگاه پناهندگان اوری کاسسونی خارج از بهایی چاد. در آن زمان حدود ۱۶ هزار از ۱۸۷ هزار سودانی ساکن چاد در اردوگاه زندگی میکردند. (جاهی چیکوندو، واشنگتنپست)

دارفور: سال ۲۰۰۴، خدیجه حامد برای دختر ۲۵ سالهاش فدنا عبدالله رحامان که هنگام زایمان در اردوگاه افراد بیخانمان کالما در دارفور جنوبی، سودان جان خود را از دست داد، سوگواری میکند. (جاهی چیکوندو، واشنگتنپست)


 دارفور: سال ۲۰۰۴، طوفان شن اردوگاه پناهندگان اوری کاسسونی خارج از «بهایی» چاد را در برگرفته است. (جاهی چیکوندو، واشنگتنپست)



 سوریه: سال ۲۰۱۴، اردوگاه پناهجویان یرموک در دمشق، سوریه. ساکنین در انتظار دریافت کمکهای غذایی صف کشیدهاند. (سازمان ملل، Getty Images)

۱۳۹۴ شهریور ۲۶, پنجشنبه

لاپلند . شمال فنلاند


لاپلند . شمال فنلاند




لاپلند . شمال فنلاند

شمال فنلاند دنیای خاص خود را دارد ،طبیعت ، فرهنگ ،و حال و هوای بسیار خاص.. به مردم شمال فنلاندمیگویند سامی ! و سامیها هم لباس های ملی خاص خود را دارند و هم زبانشان کمی متفاوت از زبان فنلاندی است . در زیر بازدید سامولی نیینیستو و همسرش از یک موسسه فرهنگی سامی و همچنین پلیس و تجهیزات خاصش در شمال فنلاند.